در زمستان سرد امسال٬ مهران قاسمی
روزنامه نگار٬ مترجم٬ نویسنده و دبیر سرویس جهان روزنامه اعتماد ملی در سن
30 سالگی٬ زندگی را وداع گفت و قلماش روی میز تحریریه جا ماند. همت
بالایش در پیمودن پلههای ترقی و حرفهای شدن٬ باعث شد تا نامش جمعیت
بیشتری را دل بلرزاند و غمش بر دل اعضای بیشتری از جامعه خبری ایران
سنگینی کند. اگرچه نام این روزنامهنگار که جوانمرگی دستمزد پیر دهرش بود٬
در یاد و داغ این درد بر دل دوستانشان تا همیشه باقیست اما مسئولیت
تکتکمان برای زنده نگه داشتن هدف او چیست؟
به دنبال پرکشیدن این روزنامه نگار
جوان٬ همه اعضای خانواده رنج کشیده مطبوعاتی برای پاسداشت نام او و تسلای
خاطر بازماندگانش٬ سنگ تمام گذاشتند. با حضور و بودنشان. از دور میدیدم
که دوستان چگونه از هزار سوی شهر برای دلداری میآیند و بازماندگان
غمدیده را در تحمل دردی بزرگ تنها نمیگذارند با طرح این پرسش که سهم
اینجانب به عنوان یک روزنامه نگار برای همدردی با خانواده او٬ بخصوص «سارا
معصومی» همسر مهربان مهران قاسمی و دوستان نازنین روزنامهنگارم در اعتماد ملی که این روزها اگرچه بر آنان تلخ گذشت اما دست از کار نکشیدند٬ چه بود و چیست؟
امید است که طرح و هماهنگی برگزاری مسابقه ای به منظور بزرگداشت نام و یاد
همکار سفرکرده مان٬ مهران قاسمی که همه هم و توانش٬ تشویق روزنامهنگاران
نوپا بوده است٬ بتواند مورد قبول دوستداران او و همکاران مطبوعاتیام که
این روزها بی دریغ مهربانی کرده اند٬ قرار گیرد و شاید هم سنتی شود که پس
از این برای زنده نگاه داشتن اهداف اهالی قلم که قلم های شان به مرگی چنین
زودهنگام و تلخ بر زمین میماند٬ قلم های دیگری را مشوق نوشتن باشیم.
اسامی برندگان مسابقه نیز پس از بررسی و رای بزرگوارانی چون مسعود بهنود٬ عطالله مهاجرانی٬ اسدلله امرایی ٬ کسری نوری٬ و ژیلا بنی یعقوب که لطف کرده و درخواستم را برای داوری این مسابقه پذیرفتهاند٬ اعلام میشود.
طبیعی است که چاپ و انتشار فراخوان
این مسابقه در نشریات محلی و وبلاگها و سایتهای خبری ما را در زنده نگه
داشتن هدف همکار پرکشیده مان بیشتر یاری خواهد کرد.
محورهای مسابقه:
- انتخابات مجلس هشتم و اما و اگرهای حضور و مشارکت در آن
- فراز و فرودهای حقوق شهروندی در ایران
- ایران و حقوق بشر
- سیاست خارجی ایران در دولت نهم
- معضلات اجتماعی جامعه امروز ایران
- ایران و آمریکا: تقابل یا تعامل؟
- بخش آزاد:
در بخش آزاد٬ شرکت کنندگان میتوانند
هر موضوعی را که مرتبط با ایران باشد انتخاب نمایند. انتخاب سوژه بکر و
جالب نیز توجه میتواند یکی از ملاکهای تعیین برنده این مسابقه باشد.
شرایط شرکت در مسابقه:
همه جوانان روزنامه نگار٬ وبلاگ نویس
و علاقه مندان به حوزه خبرنگاری و نویسندگی میتوانند در این مسابقه شرکت
کنند. ارسال مقالاتی که در شش ماه گذشته در نشریه و یا وبلاگی منتشر شده
باشد بلامانع است.
علاقمندان میتوانند مطالب خود را در هشتصد تا هزار کلمه تهیه و از اول تا سی ام بهمن ماه سال جاری به ایمیل زیر ارسال نمایند:
masih_pooyan@yahoo.com
برای اجرای هر چه بهتر این مسابقه یک سایت اینترنتی در چند روز آینده راه
اندازی خواهد شد که تا آن زمان برای اطلاعات بیشتر در مورد مسابقه
میتوانید به وبلاگ مسابقه مهران قاسمی مراجعه کنید.
باشد که این مسابقه و تلاش اعضای هیات تحریریه که مسولیت اصلی کار به عهده
آنان است٬ روزنه نور کوچکی شود برای گرما بخشیدن به فضای دلگیر و سرد
مطبوعاتی ایران. چرا که این روزها حرفه روزنامهنگاری در ایران درست به از
دست دادن عزیزی میماند که فصل سرد و تلخی را نفس میکشد.
خودنمايي زنانه ...

ماجرا از آنجا شروع ميشود كه سردار
رادان، فرمانده نيروي انتظامي تهران بزرگ در صحبتهاي خود در بحث برخورد با
«بدپوششي زمستاني»، پوشيدن چكمه را يكي از مصاديق تبرج و خودنمايي و جلوهگري
زنانه اعلام كرد. سردار رادان با اين نظريه احتمالاً خواسته بگويد كه اگر كسي چكمه
– حالا چرمي يا غيرچرمي- پوشيد و شلوار خود را درون آن قرار داد قصد تبرج يا
خودنمايي داشته است و بايستي با آن برخورد شود.
نگارنده اين سطور را ميپندارد – كه
احتمالاً درست ميپندارد- به كنشهاي اجتماعي از سه منظر ميتوان نگريست؛ دين،
قانون و اخلاق. نكته جالب آنكه در بسياري از موارد هر سه نگرش به يك نظريه مشترك
ختم نميشود.
به عنوان مثال در بحث دروغ بايد گفت كه
دين اين عمل را نكوهش كرده و درغگو يك گناهكار است، اخلاق و جامعه نيز دروغ را نهي
كرده و دروغگو را از خوبان خود نميدانند، اما آيا قانون نيز با مقوله دروغ سر
ناسازگاري دارد؟ آيا تاكنون كسي به جرم دروغگويي دستگير شده است و در كل بايستي
پرسيد آيا دروغ جرم است؟
مثال ديگري نيز ميتوان براي تشريح بحث
مفيد واقع شود. كلمات آشنا و معروف معتاد و اعتياد را از اين سه دريچه مينگريم.
معتاد از نظر قانون يك مجرم محسوب ميشود. حال آنكه جمله معروف معتاد يك بيمار
است نه يك مجرم. هنوز مصوبهاي قانوني براي خود نيافته است و روزانه شاهد دستگيري
تعداد بيشماري معتاد در سطح كشور هستيم. اخلاق و و جامعه نيز ميانه خوبي با اعتياد
ندارند و معتاد همواره از سوي جامعه و مردم طرد شده است.
اما آياد در احاديث و روايات ديني نمونه
اي مبني بر گناه بودن مصرف مواد مخدر يافت ميشود هرچند كه انجام عملي كه به بدن
آسيب وارد كند گناه ذكر شده اما هنوز مباحثي كه در خصوص استفاده از مشروبات الكلي
مطرح شده است – به دليل زايل كردن عقل- در مقوله ترياك و ساير مواد مخدر به كار
رفته است. به هر شكل اعتياد يك جرم قانوني و عمل ناپسند اخلاقي است اما گناه نيست.
با اين توضيحات به مبحث موردنظر برميگرديم؛
چكمههاي چرمي و خودنماييهاي زنانه! اگر به چكمههاي زمستاني و زنانهاي كه مورد
نكوهش و برخورد سردار رادان و ياران و همكارانش در سطح كشور قرار گرفته است نيز به
مانند مثالهاي ذكر شده – دروغ و اعتياد- بپردازيم به نكات جالبي دست خواهيم يافت.
آيا پوشيدن چكمه چرمين ساقه بلند يا
نيمه بلند جرم است؟ در كجاي قانون چنين موضوعي آمده است؟ و اگر اين جرم است اين
آلت جرم چرا توليد مي شود و در انواع و اقسام و اماكن مختلف به راحتي در بازار
عرضه ميشود؟ آيا اگر ترياك و هرويين را نيز در رنگها! و انواع و بستهبنديهاي
مختلف پشت ويترين مغازههاي شيك و پاساژهاي پر زرق و برق بفروشند همين واكنش را از
سوي پليس كشور شاهد خواهيم بود؟!!! هرچند كه بايستي در اينجا اين موضوع را يادآور
شد كه نيروي انتظامي در كشور ما تنها دستگاهي مجري است و به عنوان ضابطين قوه
قضاييه وظيفه اجراي قوانين در جامعه را به عهده دارد و اين امر كه فرمانده نيروي
انتظامي تهران بزرگ تفسير و تشريحي را از قوانين ارايه كند و پوشيدن چكمه توسط
زنان و دختران ايراني را جزو مصاديق تبرج قلمداد كند جاي تامل بيشتري دارد، چراكه
عمدتاً اين تفسيرها و تشخيصها در بعد ديني به عهده روحانيون و فقها، در بحث
قانوني به تصميم مجلس شوراي اسلامي و همينطور شوراي فرهنگ عمومي و از منظر
اجتماعي نيز در محدوده خانوادهها تعريف شده است.
خلاصه بحث اينكه در قانون استفاده از
چكمه ساق بلند و حتا نيمه بلند نه به عنوان يك جرم و نه خلاف آن تعريف نشده است،
برداشت و تفسير تبرج و خودنمايي نيز نه در حيطه اختيارات و وظايف نيروي انتظامي
است و نه تاكنون از سوي مراجع به شكل عام و يا خاص اعلام شده است. از منظر اجتماعي
و اخلاقي نيز بايستي براي استقلال و انديشه خانوادههاي ايراني ارزشي و احترام
قايل شد و استفاده و يا عدم استفاده از آن را به خود آنان سپرد.
اما نكته ظريف و جالب ديگري كه ميتوان
در اين مقال به آن پرداخت اين است كه در تمام دنيا پليس جانب زنان را دارد تا آنجا
كه حتا اگر زني روسپي باشد نميگويند كرم از خود درخت است، بلكه با مردم مزاحم
برخورد ميشود. اما متاسفانه در بسياري از موارد از جمله طرحهاي مختلف نيروي انتظامي
اعم از برقراري امنيت اجتماعي نوك پيكان به سمت زنان و دختران نشانه رفته است. حال
آنكه در اين ميان كسي به اين نميانديشد كه در جامعه جوان ما و در بين زنان و
دختران جوان ما جاذبههايي بايد وجود داشته باشد و وجود دارد. اگر چنين نبود اين
دلباختگيها و اين شيفتگيها به وجود نميآمد. حال آنكه اين مباحث در سريالها و
فيلمهاي تلويزيوني و سينمايي نيز به وفور يافت شده و آدمها چپ و راست عاشق
يكديگر ميشوند، بگذريم از اينكه معمولاً در پايان نيز با همديگر ازدواج ميكنند
و يا براي آنكه مشكلي پيش نيايد يكي از آنها ميميرد!
ذكر اين نكته را هم لازم و ضروري ميدانم
كه موضوع اين مبحث مخالفت با امنيت اخلاقي و اجتماعي نيست. چه كسي است كه با امنيت
مخالف باشد؟ بحث اصلي اين است كه اولاً از منظر ديني فقها چنين نظري نداشته باشد.
دوماً حتا اگر نهاد تبرج هم باشد وظيفه نيروي انتظامي تنها برخورد با بدحجابي يا
بيحجابي است و نه تبرج. در قانون نيز تنها بدحجابي و بيحجابي آمده است و مابقي
را بايد به عهده فقها گذاشت و خانوادهها.
يادآوري اين مبحث نيز شايد بتواند براي
رسيدن به نقطه نظرهاي مشترك ياريمان رساند كه حداكثر حجاب با تعاليم ديني و
اخلاقي به دست ميآيد و نه پليس. چراكه آنكه بخواهد تبرج كند بدون چكمه هم ميكند.
شايد آنان روزي عينك را مد كردند، آنوقت ميشود عينك را ممنوع كرد؟ واقعيت اين
است كه اگر امروزه يكي از علماي دين كه 200 سال قبل فوت كرده است سر از خاك بردارد
باور نمي كند كه اين جامعه اسلامي است! چراكه به هر صورت زنان و مردان در جامعه
بسيار بيشتر از 200 سال قبل با هم مراوده دارند به شكلي كه برخي از زنان آنقدر كه
در بيرون از خانه بهسر ميبرند در خانه نيستند. اين اقتضاي زندگي امروزي است كه
اتفاقاً افتخار اسلام، تشيع و انقلاب اسلامي است كه چهرهاي متفاوت از زن ارايه
دهد. زني كه نه مثل دختران عصر جاهليت زنده به گور شوند و نه مانند زنان در غرب به
شكل عروسك درآيند براي آرامش مرد بچههاي غربي!
زني سنتي مطبخي بود و زن مدرن عروسك،
اما زني كه با انديشه دكتر شريعتي ترسيم شد و به تاييد حضرت امام رسيد وارد اجتماع
شد بدون آنكه مطبخي باشد يا عروسك. بحث بر سر چكمه و روسري يك وجبي و مانتو كوتاه
و بلند و تنگ و... نيست. حضور اجتماعي زن ايراني و مسلمانان يك اصل پذيرفته شده
است. در اين ميان ممكن است تبرجهايي هم صورت بگيرد كه دو حالت دارد: يا فراگير و
غالب است كه بايستي از ديدگاههاي جامعهشناسي و ديني مورد ارزيابي و درمان قرار
گيرد و يا انگشتشمار و معدود است كه اعلان عموم و اجراي طرح نميخواهد.
به عقيده نگارنده مادامي ميتوانيم از
موفقيتآميز بودن طرحهاي اجتماعي و انتظامي و حتا اجراي سياستهاي كلان آموزشي و
پرورشي سخن به ميان آوريم كه اجراي قانون و حفظ حجاب منوط به حضور پليسي و يا يك
ناظر نباشد. جوان ايراني، اعم از پسر يا دختر، زن يا مرد، بايد به درجهاي از باور
و عقيده برسند كه «عالم را محضر خدا ببينند و در محضر خدا معصيت نكنند» جامعهاي
بايد ساخت كه مردمان آن گناه نكنند چون خدا دارد ميبيند، نه آنكه پليس جريمه ميكند.
پرده
اول
هنوز صداي
ضجههاي كودكان و دانشآموزان مدرسه شهيد رحيمي روستاي درودزن مرودشت به گوش ميرسد.
بيشتر از يكسال از آن صبح لعنتي ميگذرد. ميدانم كه به خوبي به ياد ميآوريد، آنچه
را که بر آنان گذشت...
هشت دانشآموز
يكي از كلاسهاي مدرسه شهيد رحيمي روستاي درودزن شهرستان مرودشت، در يكي از صبحهاي
زمستان 85، وقتي براي فرار از سوز و سرماي بيرون از ساختمان ِمحقر مدرسه، گرد تنها
چراغ نفتسوز كلاس جمع شدهبودند، شور كودكي و شيطنت نوجواني اين بار با بخاري علاءالدين
زمخت و قديمي جور در نميآيد. چراغ نفتسوز، واژگون ميشود و آتش همان چيزي بود كه
قلب ايرانيان زيادي را به درد آورد.
زبانههاي
آتش، سوزندهتر از آن بودند كه بخواهند تن نحيف آنان را گرم كنند. روستازادگان اما
تصميم ميگيرند آتش را خودشان خاموش كنند تا از سوي مدير و معلمان كمتر سرزنش شوند
و اين تصميم و تلاش ره به جايي نميبرد.
دستها،
صورت و پوست لطيف و نحيف نوگُلان اين مرز و بوم، با حُرم و حرارت شرارههاي آتش همگون
نيستند و حاصل اين تقابل آن است كه امروز، پس از يكسال ميبينيم و ميشنويم.
بار اين
فاجعه آنقدر سنگين بود كه هيچكس نتواند حتا گوشهاي از آن را بهدوش بكشد. نه تنها
مسوولين آموزش و پرورش بخش و شهرستان و استان، بلكه وزير آموزش و پرورش نيز از پذيرش
مسووليت اين ماجرا شانه خالي كردند و دلهاي به درد آمده خانوادههاي اين دانشآموزان
و مردماني كه ناباورانه داستان را ميشنيدند، در حسرت ديدن يك استعفا كه هيچ، از شنيدن
يك عذرخواهي فرمایشی نيز محروم ماندند و توجيه و تفسير ماجرا توسط آقايان تنها پيامد
كابوس وحشتناك درودزن بود.
پس از چند
روز، آبها از آسياب افتاد، چندي بعد رييس آموزش و پرورش بخش درودزن شهرستان مرودشت
ترفيع گرفت و در بالاترين سطح نيز، وزير آموزش و پرورش تا يكسال ديگر با خيالي آسوده
بر صندلي نرم خود نشست و از درماندگي بيگانگان روستايي آب هم در دل كسي تكان نخورد.
در اين
ميان و در اين يكسال، اين طفلهاي معصوم درودزني و خانوادههاي ايشان بودند که، در
گير و دار و بلاتكليفي حمايتها و جبران خسارتهاي احتمالي سردرگم و آوارة شيراز و
تهران و كرمان بودند، بابت هر ريال كمك و حمايت هم كه صورت گرفت، ميلياردها ميليارد،
تبليغ و منت و بگير و ببند راهي مسيرهاي خبري و گزارشي شد. اينك آن هشت دانشآموز با
بدنهاي سوخته از آتش محروميت و سهلانگاري، ماسك بيتوجهي ديگران را بر صورت كشيدهاند.
آنان انگار بايد به اين مصيبت گرفتار ميشدند، تا نگاه ويژهاي را برخود احساس كنند.
برايشان سرويس بگيرند و كلاسشان را رنگ و لعاب بزنند. حالا ديگر آنان بايد عكسهاي
شيريني گذشته خود را در دست بگيرند و با آهي كه حكايت از حسرت دارد در برابر دوربين
عكاسان بايستند تا شايد...
نگارش غمين
اين سطور، تنها قطرهاي از اقيانوس بيكران فاجعه اسفبار دانشآموزاني است كه
در قرن بيست و يكم قرار بود با چراغ علاءالدين ساخت عصر حجر گرم شوند. آنها آنقدر
گرم شدند كه بدنشان سوخت و سوز اين سوختن در دل خيليها لانه كرد.
هدف از
نگارش اين سطور اين است كه يادمان باشد سرنوشت و سرانجام سهلانگاريها و بيتوجهي،
گاهي نتايجي هم در بر خواهد داشت كه شايد ما را مجبور كند باز هم سر در گريبان آرزو
كنيم. زمان فقط و فقط يك ساعت به عقب باز گردد تا ما فرصت داشتهباشيم اشتباهاتمان
را جبران كنيم و دلمان براي نسل آينده بسوزد. اين مقدمه هشداري است براي داستان اين
گزارشي كه از اينجا به بعد آغاز ميشود. داستاني از واژهها و كلماتي كه عليرغم ديدن
و ملموس بودن، در باور يك خبرنگار هم، نميگنجد.
پرده
دوم
شيراز،
يكي از هفت كلانشهر ايران با شعار « ما پايتخت فرهنگي كشور هستيم » كه آوازه شهر تا
عرش رفته، هزاران آمار و ارقام موثق و غيرموثق گواهي ميدهند كه اين ديار با سرعتي
غيرقابل كنترل و باور، به سوي عمران و آبادي ِبيشتر، پيش ميرود و...
و اما بعد...
درست در سالگرد وقوع فاجعه مدرسه شهيد رحيمي روستاي درودزن شهرستان مرودشت، پدري زحمتكش
اما نگران، با تحليل روز تماس ميگيرد و ميگويد: «براي گرم كردن كلاسهاي درس مركز
آموزش تيزهوشان شيراز از چراغ علاءالدين نفتسوز استفاده ميكنند». نميدانم چرا پس
از شنيدن اين كلمات افكارمان دوباره درهم ريخت. تصويرهاي متعددي از كودكان درودزني
كه يكي يكي آمدند از جلوي چشمانمان راه رفتند و لبخند زدند.
به راستي
چرا شيراز هم...
ديگر صداي
آن به وضوح شنيدهنميشد، اسم مدرسه را در ذهن مرور ميكنم و ارتباط قطع ميشود. درنگ
جايز نيست، شايد همين امروز هم دير باشد، شايد تا ما به مدرسه برسيم... انشاءا... كه
چنين مباد. سرويس مردمي ادارات تحليل روز گرد هم ميآيند، نيازي به برنامهريزي نيست،
فقط بايد حركت كنيم. اين گزارش بايد در اولين فرصت آماده شود، تا شايد زنگ خطري باشد
براي آنان كه ميخواهند بعداً بيايند توضيح و تفسير ارايه بدهند، كه چرا چنين شد و
چرا چنان شد. اين بار ميخواهم سعي كنم آناني را كه پولهايشان را آماده كردهاند تا
پس از حادثه به ياري صدمهديدگان بشتابند خبر كنم تا بيايند و آن همت را صرف سالم ماندن
نخبگان اين ديار كنند...
به روشني
روز ميدانيم كه اگر سر سوزني خبردار شوند كه قرار است اين اتفاق در روزنامه منعكس
شود تمام تلاش خود را به كار ميگيرند تا از اين امر جلوگيري نمايند.
بيآنكه
تماسي بگيريم يا پرسشي كنيم به سوي آدرسي كه خيلي دقيق نيست به راه ميافتيم. بيشتر
از يك ساعت طول كشيد تا مدرسه را پيدا كرديم. خيابان فضيلت در بولوار مدرس شيراز، پشت
آپارتمانهاي زنبق، ساختمان كاملاً نوساز است، يادم ميآيد مهرماه امسال بود كه به
بهرهبرداري رسيد، خبر آخر را سميهفقيريزاده تهيه كردهبود. نيازي به وارد شدن به
مدرسه نيست، كنار درب ورودي الَمك گاز بدون رگلاتور همه چيز را تشريح ميكند. مدرسه
گاز ندارد...
پرده
سوم
وارد مدرسه
كه ميشويم تعدادي از دانشآموزان با معلمشان كلاسشان را در وسط حياط برگزار كردهاند.
چراغ نفتسوز يكي از كلاسها در ابتداي ورود به سالن خودنمايي ميكند.
به همراه
اعضاي سرويس ادارات وارد دفتر مدرسه ميشويم و شروع ميكنيم به معرفي خودمان. حضور
پنج خبرنگار در مدرسه به اندازه كافي معاون و دبيران را غافلگير ميكند. گفتوگوها
پراكنده صورت ميگيرد و ماحصل آنها اين است: مركز استعدادهاي درخشان فرزانگان حضرت
زينب(س) شيراز، چهار كلاس در دو مقطع راهنمايي و دبيرستان دارد. در مجموع 101 دانشآموز
نخبه و ممتاز نواحي سه و چهار آموزش و پرورش شيراز پس از قبولي در آزمون ورودي مركز
و با پرداخت شهريه 217 هزار توماني وارد اين آموزشگاه شدهاند. ساختمان آموزشگاه نوساز
و در مهرماه امسال به بهرهبرداري رسيدهاست.
در اين
مركز امكانات كمك آموزشي نظير اتاق كامپيوتر به اندازه كافي پيشبيني شدهاست. سرويسهای
دانشآموزان براي سوار كردن آنها وارد حياط مدرسه ميشوند تا كمترين مشكلي براي اياب
و ذهاب دانشآموزان ايجاد نشود. همه اينها از اقداماتي است كه براي تعليم و تربيت هرچه
بهتر دانشآموزان تيزهوش شهر شيراز صورت گرفتهاست، اما چراغهاي نفتسوز در كنار دانشآموزان
صحنه جالبي را ايجاد نميكند. هرچهقدر سعي ميكنیم بين صحنههايي كه ميبينيم و خاطره
تلخ مدرسه درودزن تفكيك ايجاد كنیم، راهي نمييابیم. مدير آموزشگاه با اداره آموزش
و پرورش تماس ميگيرد و به آنها ميگويد كه خبرنگاران تحليلروز براي تهيه گزارش آمدهاند.
مسوولين مربوطه نيز، وي را به شدت از همكاري با ما منع ميكنند و ميگويند به هيچ وجه
اجازه ندهند ما گزارش تهيه كنيم.
مدير مدرسه
اما برايمان توضيح ميدهد كه كارشناسان اداره گاز، لولهكشي داخلي آموزشگاه را تاييد
نكردهاند و به همين خاطر مدرسه گاز ندارد. معاون مدرسه نيز ميگويد: پيگيريهاي متعددي
صورت گرفتهاست تا مشكلات مربوط به گازرساني و سيستمهاي گرمايشي آموزشگاه حل شود،
اما متاسفانه تاكنون نتيجه خاصي نگرفتهايم...
پرده
چهارم
ديگر نيازي
به توضيح نيست. دوباره شرايط آماده شدهاست تا فاجعهاي رخ دهد. مطمئناً دانشآموزان
مركز استعدادهاي درخشان حضرت زينب(س) شيراز به دليل بالغتر بودن از نظر سني، تفاوت
سطح فرهنگي و صدالبته مدرنتر بودن بخاري نفتسوزشان در مقايسه با چراغ علاءالدين،
تفاوتهاي عمدهاي با دانشآموزان درودزني دارند، اما هيچ تضميني وجود ندارد كه حادثهاي
رخ ندهد و فاجعهاي تكرار نشود. برايمان قابل ذكر نيست كه چرا در چنين سطحي از امكانات
آموزش و پرورش نخبگان و آيندهسازان اين مرز و بوم، بايستي شاهد چنين شرايطي باشيم.
به ما اجازه ندادند به راحتي گزارش خودمان را تهيه كنيم. اجازه عكسبرداري و مصاحبه
با دانشآموزان را نداشتيم، اما نميشود با اين توجيهات دست روي دست گذاشت و نشست و
نظاره كرد چنگال دهشتناك حادثه را بر فراز جسم پاك نوجوانان و جوانان اين ديار.
ما با هر
ترفندي كه بود كار خودمان را انجام داديم، عكس گرفتيم و گزارشمان را هم نوشتيم، هرچند
كه مسوولان آموزش و پرورش مربوط، نميخواستند كه اصلاً گزارشي تهيه شود، چه رسد به
اينكه منعكس گردد.
قصد تخريب
يا سياهنمايي نداشته، نداريم و نخواهيم داشت. فقط و فقط برحسب وظيفه و عمل كردن به
رسالت خطيرمان و براي سرافكنده نبودن در پيشگاه مقدس قلم، نوشتيم و نگاشتيم. اينك به
نظاره مينشينيم، ادامه عملكرد آقایان را.